با مرغ پنهان
حرف ها دارم
با تو ای مرغی که میخوانی نهان از چشم
و زمان را با صدایت میگشایی !
چه ترا دردی است
کز نهان خلوت خود میزنی آوا
و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟
در کجا هستی نهان ای مرغ !
زیر تور سبزه های تر
یا درون شاخه های شوق؟
میپری از روی چشم سبز یک مرداب
یا که میشویی کنار چشمه ادراک بال و پر؟
هر کجا هستی ، بگو با من.
روی جاده نقش پایی نیست از دشمن.
آفتابی شو !
رعد دیگر پا نمیکوبد به بام ابر.
مار برق از لانهاش بیرون نمیآید.
و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا.
روز خاموش است ، آرام است.
از چه دیگر میکنی پروا ؟
سهراب سپهری
+ نوشته شده در شنبه ششم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 17:53 توسط پاییز
|