وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم: " عزيزم، اين کار را نکن."

نگفتم: "برگرد و يک بار ديگر به من فرصت بده."

وقتی پرسيد دوستش دارم يا نه،

رويم را برگرداندم.

حالا او رفته، و من تمام چيزهايی را که نگفتم، می شنوم.

نگفتم: " عزيزم، متاسفم، چون من هم مقصر بودم. "

گفتم: " اگر راهت را انتخاب کرده ای،

من آن را سد نخواهم کرد."

او را در آغوش نگرفتم و اشک هايش را پاک نکردم

نگفتم: " اگر تو نباشی زندگی ام بی معنی خواهد بود."

نگفتم: " جاده ی بيرون خانه

طولانی و خلوت و بی انتهاست."

گفتم: " خدانگهدار، موفق باشی،

خدا به همراهت." او رفت و مرا تنها گذاشت

تا با تمام چيزهايی که نگفتم، زندگی کنم.

شل سيلوراشتاين