دست گل
پیر مرد لاغر و رنجور با دسته گلی روی صندلی اتوبوس نشسته بود.
دختری جوان روبروی او چشم از گل ها بر نمی داشت وقتی به ایستگاه رسیدند پیرمرد بلند شد و دسته گل را به دختر داد و گفت:می دانم از این گل ها خوشت آمده است به زنم می گویم که دادمشان به تو ، گمانم او هم خوشحال شود
دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیر مرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد.....
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر ۱۳۸۹ ساعت 21:26 توسط پاییز
|