پسرك روي چمن ها غلتي زد و خودش را به لانه ي مورچه ها رسانيد. دو تا مورچه در حال حمل گندم و ناخني بودند. هر دو تا را برداشت و پايشان را قطع كرد. سومي و چهارمي و … . پاهايشان را مي بريد و با سنگ، له شان مي كرد و رويشان چمن و خاك مي ريخت. كمي بعد مادرش آمد و او را در ويلچر گذاشت. پسرك گفت : خدا حافظ ! ديگر شما هم پاي رفتن نداريد. بريد ويلچر سوار شيد. “
حالا او تنها كسي نبود كه ويلچر داشت