آفتاب است و، بیابان چه فراخ !
نیست در آن نه گیاه و نه درخت.
غیر آوای غرابان ، دیگر
بسته هر بانگی از این وادی رخت.

در پس پرده‌ای از گرد و غبار
نقطه‌ای لرزد از دور سیاه:
چشم اگر پیش رود ، می‌بیند
آدمی هست که می‌پوید راه.

تنش از خستگی افتاده ز کار .
بر سر و رویش بنشسته غبار.
شده از تشنگی‌اش خشک گلو.
پای عریانش مجروح ز خار.

هر قدم پیش رود ، پای افق
چشم او بیند دریایی آب.
اندکی راه چو می‌پیماید
می‌کند فکر که می‌بیند خواب.

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 19:54  توسط پاییز | 

 من دلم مي خواهد  /  خانه اي داشته باشم پر دوست

کنج هر ديوارش  /  دوستهايم بنشينند آرام

گل بگو گل بشنو  /  هرکسي مي خواهد

وارد خانه پر عشق و صفايم گردد  /  يک سبد بوي گل سرخ

به من هديه کند  /  شرط وارد گشتن

شست و شوي دلهاست  /  شرط آن داشتن

بر درش برگ گلي مي کوبم  /  يک دل بي رنگ و رياست

روي آن با قلم سبز بهار  /  مي نويسم اي يار

خانه ي ما اينجاست  /  تا که سهراب نپرسد ديگر

 "خانه دوست کجاست؟ "

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 18:29  توسط پاییز | 

حرف‌ ها دارم
با تو ای مرغی که می‌خوانی نهان از چشم
و زمان را با صدایت می‌گشایی !

چه ترا دردی است
کز نهان خلوت خود می‌زنی آوا
و نشاط زندگی را از کف من می ر‌بایی؟

در کجا هستی نهان ای مرغ !
زیر تور سبزه های تر
یا درون شاخه ‌های شوق؟
می‌پری از روی چشم سبز یک مرداب
یا که می‌شویی کنار چشمه ادراک بال و پر؟

هر کجا هستی ، بگو با من.
روی جاده نقش پایی نیست از دشمن.
آفتابی شو !
رعد دیگر پا نمی‌کوبد به بام ابر.
مار برق از لانه‌اش بیرون نمی‌آید.
و نمی‌ غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا.
روز خاموش است ، آرام است.
از چه دیگر می‌کنی پروا ؟

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 17:53  توسط پاییز | 

دود مي خيزد ز خلوتگاه من.

كس خبر كي يابد از ويرانه ام؟

با درون سوخته دارم سخن.

كي به پايان مي رسد افسانه ام؟

دست از دامان شب برداشتم

تا بياويزم به گيسوي سحر.

خويش را از ساحل افكندم در آب،

ليك از ژرفاي دريا بي خبر.

بر تن ديوارها طرح شكست.

كس دگر رنگي در اين سامان نديد.

چشم مي دوزد خيال روز و شب

از درون دل به تصوير اميد.

تا بدين منزل نهادم پاي را

از دراي كاروان بگسسته ام.

گرچه مي سوزم از اين آتش به جان،

ليك بر اين سوختن دل بسته ام

تيرگي پا مي كشد از بام ها:

صبح مي خندد به راه شهر من.

دود مي خيزد هنوز از خلوتم.

با درون سوخته دارم سخن.

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 12:12  توسط پاییز | 
و شکستم ، و دویدم ، و فتادم

درها به طنین های تو وا کردم.

هر تکه را جایی افکندم ، پر کردم هستی ز نگاه.

بر لب مردابی ، پاره ی لبخند تو بر روی لجن دیدم ، رفتم به نماز.

در بن خاری ، یاد تو پنهان بود ، برچیدم ، پاشیدم به جهان.

بر سیم درختان زدم آهنگ ز خود روییدن ، و به خود گستردن.

و شیاریدم شب یک دست نیایش ، افشاندم دانه ی راز.

و شکستم آویز فریب.

و دویدم تا هیچ. و دویدم تاچهره ی مرگ ، تا هسته ی هوش.

و فتادم بر صخره ی درد. از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم ، لرزیدم.

وزشی می رفت از دامنه ای ، گامی همره او رفتم.

ته تاریکی ، تکه خورشیدی دیدم ، خوردم ، و زخود رفتم ، و رها بودم.

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 21:55  توسط پاییز | 
پس از غروب

یک روز
چیزی پس از غروب تواند بود
وقتی نسیم زرد
خورشید سرد را
چون برگ خشکی از لب دیوار رانده است
وقتی
چشمان بی نگاه من از رنگ ابرها
فرمان کوچ را
تا انزوای مرگ
نادیده خوانده است
وقتی که قلب من
خرد و خراب و خسته
از کار مانده است
چیزی پس از غروب تواند بود
چیزی پس از غروب کجا می رودم ؟
مپرس
هرگز نخواستم که بدانم
هرگز نخواستم که بدانم چه می شوم
یک ذره
یک غبار
خکستری رها شده در پهنه جهان
در سینه زمین یا اوج کهکشان
یا هیچ ! هیچ مطلق ! هر گز نخواستم که بدانم چه می شوم
اما چه می شوند
این صدهزار شعر تر دلنشین که من
در پرده های حافظه ام گرد کرده ام
این صدهزارنغمه شیرین که سالها
پرورده ام به جان و به خاطر سپرده ام
این صدهزار خاطره
این صد هزار یاد
ایننکته های رنگین
این قطه های نغز
این بذله ها و نادره ها و لطیفه ها
این ها چه می شوند ؟
چیزی پس از غروب
چیزی پس از غروب من ایا
بر باد می روند ؟
یا هر کجا که ذره ای از جان من به جاست
در سنگ در غبار
در هیچ هیچ مطلق
همراه با من اند ؟

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 18:11  توسط پاییز | 

رنگي كنار شب

بي حرف مرده است .

مرغي سياه آمده از راه هاي دور

مي خواند از بلندي بام شب شكست .

سر مست فتح آمده از راه

اين مرغ غم پرست .

در اين شكست رنگ

از هم گسسته رشته هر آهنگ .

تنها صداي مرغك بي باك

گوش سكوت ساده مي آرايد

با گوشواره پژواك .

مرغ سياه آمده از راه هاي دور

بنشسته روي بام بلند شب شكست

چون سنگ، بي تكان .

لغزانده چشم را

بر شكل هاي در هم پندارش .

خوابي شگفت مي دهد آزارش :

گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب .

در جاده هاي عطر

پاي نسيم مانده ز رفتار

هر دم پي فريبي، اين مرغ غم پرست

نقشي كشد به ياري منقار

بندي گسسته است

خوابي شكسته است

رؤياي سرزمين

افسانه شگفتن گلهاي رنگ را

 از ياد برده است .

بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد

رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است .

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 14:57  توسط پاییز | 

از هجوم نغمه اي بشكافت گور مغز من امشب:

مرده اي را جان به رگ ها ريخت،

پا شد از جا در ميان سايه و روشن،

بانگ زد بر من: مرا پنداشتي مرده

و به خاك روزهاي رفته بسپرده ؟

ليك پندار تو بيهوده است:

پيكر من مرگ را از خويش مي راند .

سرگذشت من به زهر لحظه هاي تلخ آلوده است .

من به هر فرصت كه يابم بر تو مي تازم .

شادي ات را با عذاب آلوده مي سازم .

با خيالت مي دهد پيوند تصويري

كه قرارت را كند در رنگ خود نابود .

درد را با لذت آميزد،

در تپش هايت فرو ريزد .

نقش هاي رفته را باز آورد با خود غبار آلود .

***

مرده لب بر بسته بود .

چشم مي لغزيد بر يك طرح شوم .

مي تراويد از تن من درد .

نغمه مي آورد بر مغزم هجوم .

*****

سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 22:15  توسط پاییز | 
چوبه ی دار برپا می کنند، بیرون سلولم.
25 دقیقه وقت دارم.
25 دقیقه ی دیگر در جهنم خواهم بود.
24 دقیقه وقت دارم.
آخرین غذای من کمی لوبیاست.
23 دقیقه مانده است.
به فرماندار نامه نوشتم، لعنت خدا به همه ی آنها.
آه... 21 دقیقه ی دیگر باید بروم.
به شهردار تلفن می کنم، رفته ناهار بخورد.
بیست دقیقه ی دیگر باقی است.
کلانتر می گوید: «پسر، می خواهم مردنت را ببینم.»
نوزده دقیقه مانده است.
به صورتش نگاه می کنم و می خندم ... به چشم هایش تف می کنم.
هیجده دقیقه وقت دارم.
رئیس زندان را صدا می زنم تا بیاید و به حرفهایم گوش بدهد.
هفده دقیقه باقی است.
می گوید: «یک هفته، نه، سه هقته ی دیگر خبرم کن.
حالا فقط شانزده دقیقه وقت داری.»
وکیلم می گوید: «متأسفانه نتوانستم برایت کاری انجام بدهم.»
م م م م ... پانزده دقیقه مانده است.
اشکالی ندارد، اگر خیلی ناراحتی بیا جایت را با من عوض کن.
چهارده دقیقه وقت دارم.
پدر روحانی می آید تا روحم را نجات دهد،
در این سیزده دقیقه ی باقی مانده.
از آتش و سوختن می گوید، اما من احساس می کنم که سخت سردم
است.
دوازده دقیقه‌ی دیگر وقت دارم.
چوبه‌ی دار را آزمایش می کنند. پشتم می لرزد.
یازده دقیقه وقت دارم.
چوبه ی دار عالی است و کارش حرف ندارد.
ده دقیقه ی دیگر وقت دارم.
منتظرم که عفوم کنند... آزادم کنند.
در این نه دقیقه ای که باقی مانده.
اما این که فیلم سینمایی نیست، بلکه ... خب، به جهنم.
هشت دقیقه ی دیگر وقت دارم.
حالا از نردبان بالا می روم تا بر سکوی اعدام قرارگیرم.
هفت دقیقه ی دیگر وقت دارم.
بهتر است حواسم جمع ِ قدم هایم باشد وگرنه پاهایم می شکند.
شش دقیقه ی دیگر وقت دارم.
حالا پایم روی سکوست و سرم در حلقه ی دار ...
پنج دقیقه ی دیگر باقی است.
یالّا، عجله کنید، چیزی بیاورید و طناب را ببرید.
چهار دقیقه ی دیگر وقت دارم.
حالا می توانم تپه ها را تماشا کنم، آسمان را ببینم.
سه دقیقه ی دیگر باقی مانده.
مردن، مردن ِ انسان، به راستی نکبت بار است.
دو دقیقه ی دیگر وقت دارم.
صدای کرکس ها را می شنوم ... صدای کلاغ ها را می شنوم.
یک دقیقه ی دیگر مانده است.
و حالا تاب می خورم و می ی ی ی ی روم م م م م م..

شل سیلور استاین

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 21:49  توسط پاییز | 

دستور زبان عشق

 

دست عشق از دامن دل دور باد!

میتوان آیا به دل دستور داد؟

 میتوان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست؟

باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را 

بیگزاره در نهاد ما نهاد.

خوب میدانست تیغ تیز را 

در کف مستی نمی بایست داد

زنده یاد قیصر امین پور

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 12:47  توسط پاییز | 

سفر ایستگاه

 

قطار میرود

تو میروی

تمام ایستگاه میرود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام!

 زنده یاد قیصر امین پور

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 12:45  توسط پاییز | 

جهنم سرگردان

 

شب را نوشيده ام

و بر اين شاخه هاي شكسته مي گريم.

مرا تنها گذار

اي چشم تبدار سرگردان!

مرا با رنج بودم تنها گذار.

مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.

مگذار از بالش تاريك تنهايي سر بر دارم

و به دامن بي تار و پود رؤياها بياويزم.

***

سپيدي هاي فريب

روي ستون هاي بي سايه رجز مي خوانند.

طلسم شكسته خوابم را بنگر

بيهوده به زنجير مرواريد چشمم آويخته.

او را بگو

تپش جهنمي مست!

او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام.

نوشيده ام كه پيوسته بي آرامم.

جهنم سرگردان!

مرا تنها گذار.

 

سهراب سپهری


پ.ن:

سلام. چون فکر نکنم کسی از پست قبل سر دراورده باشه یه پست ادبی میزارم برین حالشو ببرین.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 21:52  توسط پاییز |